سلام فرزند، رفیق،شفیق، دردانه ...
دلم گرفته. می خوام یچیزایی و مرور کنم.
فکر می کردم قدرت ساختن دارم. البته هنوز هم چنین اعتقادی دارم ولی به نظر همراهم پایه من نیست.
پارسا جان...
دنیایی که در ذهن با تو می سازم دور از دسترس نیست. دنیایی پر از تلاطم و لبخند و درد و دلتنگی و... روزی که برای نخستین بار با پدرت وارد گود شد حرفهای زیادی زد. او سخنور و اهل گفتمان. البته گفتمانی که من باورش کردم. هر روز از روزگاری که گذشت خوبتر و بهتر خود را نشان داد و من تصور می کردم روی معقول زندگی کسی که یکبار همه انچه داشته از دست داده به این است که قدردان شرایط جدیدش باشد.
اما انچه اینک مرور می کنم خلاف همه اینه
برچسب: درد,
نویسنده: نیکان نظری
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 20:57